تبليغاتX
ماه من غصه نخور زندگی جذر ومد داره

ماه من غصه نخور زندگی جذر ومد داره

گلایه ها

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست

ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو

ای که می سوزد سراپا تا ابد در حسرت تو

به تو نامه می نویسم نامه ای نوشته بر باد

تا که به اسم تو رسیدم قلمم  به گریه افتاد

ای که تو یارم ، روزگارم ، گفتنی ها با تو دارم

ای تو یادم ، از گذشته یادگارم

به تو نامه می  نویسم ای عزیز رفته از دست

                        ای که  خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست  %
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 7:43  توسط نازی  | 

mubrwayvmgtzgrb02gcj.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 19:51  توسط نازی  | 

gsy7aftt12sgb7ekkzgt.jpg
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 19:49  توسط نازی 

ما آدما...

ما آدما همیشه صداهای بلند رو میشنویم

 

پر رنگها رو میبینیم و کارهای سخت رو دوست داریم

 

غافل از اینکه

                   خوبها آسون میان

                                       بی رنگ می مونن

                                                          و

                                                          بی صدا میرن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 12:53  توسط نازی  | 

خدا حافظ برای همیشه

نمیدونم میتونم یا نه ولی میخوام ازت

 خداحافظی کنم واین آخرین باری باشه

 که بهت فکر می کنم ، برات مینویسم

و به یادت زندگی می کنم .

این آخرین باری است که میگم همیشه

 به یادت خواهم بود

 

میگن از دل برود هر آنکه از دیده رود

 

شاید میخوام از این مصرع پیروی کنم ،

 میدونم که به یاد تو نبودن یعنی مردن

 یعنی یک دروغ بزرگ به خودم و به تو

 که همیشه تو خیالم با منی ولی خب

 چیکار میشه کرد وقتی نیستی

 باید یه جوری خودمو آروم کنم و

 بگم که من اصلاً بهت فکر نمی کنم

 در حالی که تمام وجودم آرزوست

 

به شوق روی تو زنده ام خدا داند 

    برای زیستن اینک توئی بهانه من

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 17:49  توسط نازی  | 

عابری خسته که از کوچه خیال من در گذر است

به چه می اندیشد ؟

به دیروز دور

یا فردای مبهم ؟

آن قدر غرق افکار خود است

که نمیفهمد در پس نقاب خیس پنجره

من  به او خیره شدم

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 17:37  توسط نازی  | 

خسته ام

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 16:49  توسط نازی 

هنوز هم به رسم قدیم من مقصرم

 

و تو در مقابل دیدگان من

 

 به جمع ملامت کنندگان من می پیوندی

 

باز هم من گناهکارم و تو بی تقصیر

 

حتی قلبم را هم که شکستی گفتی :

 

یکی طلب من

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 17:59  توسط نازی  | 

123

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 18:19  توسط نازی 

نمیدانم .

گفتی که قدرت را نمی دانم !

 

مهربانی ات را جیره بندی کردی !

 

روزی یک لبخند ،

 

هفته ای یک دوستت دارم ،

 

گفتم : " واقعاً داری؟!"

 

گفتی : " نمی دانم !!!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 17:16  توسط نازی  | 

از وقتی گفتی دوستت ندارم

 

تازه فهمیدم چقدر

 

 دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 19:32  توسط نازی  | 

بازم بهار شده و من برات

 

 گل فرستادم

 

اما هیچ کس برای آنها

 

گلدونی انتخاب نکرد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 19:27  توسط نازی  | 

Dreams_by_xmarvel.jpg
+ نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 20:4  توسط نازی 

او می گفت... .

 

او می گفت : دوستت دارم .

 

او می گفت : چرا بهم زنگ نمیزنی ؟

 

او می گفت : هیچ کس رو به اندازه من دوست نداره .

 

او می گفت : اگه یه روز منو از د ست بده دنیا رو به هم میریزه.

 

او می گفت : بدون من میمیره.

 

او می گفت : می خواد تمام ناراحتی هامو از دلم پاک کنه .

 

 

گفتم باور می کنم 

 

سال جدیداز راه رسیده

 

همه چیز عوض شده تو هم عوض شدی

 

من سال جدید رو بدون تو شرع کردم تنهای تنها .

 

تو راست می گفتی : بدون من دنیا رو

 

بهم میریزی ِ

 

اما هیچ میدونی دنیا رو ِ رو سرم

 

خراب کردی؟

 

از وقتی حرفاتو باور کردم جز اشک چیز دیگه ای

 

بهم هدیه ندادی

 

کاش می تونستم نفرینت کنم

 

اما نه من نمیتونم

 

بی تو دنیا رو نمیخوام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 19:45  توسط نازی  | 

سلام مهربونای من

 

مطمئناْ شما هم مثل من تعطیلات عید رو نیستید

 

ولی اگه یه روز به این وبلاگ سر زدید حتما نظرتون رو برام بزارید

 

چون من همیشه و در همه حال از دیدن شما خوشحال می شم

 

دوستتون دارم

 

و سال جدید رو بهتون تبریک می گم

 

هر روزتان نوروز

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 11:4  توسط نازی  | 

123

 

تو بی چشم رو ترین آدمی بودی که تا به حال دیدم

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 18:37  توسط نازی  | 

برو

 

 

برو گم شو  بی صفت

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 18:33  توسط نازی  | 

8171143-md.jpg

 

تو ناز می کنی

  

من ناز می کشم

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 18:21  توسط نازی  | 

بدون شرح

زيبارويي که مي داند زيبايي ماندني نيست پرستيدني ست / ارد بزرگ
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 11:11  توسط نازی  | 

نیازو تو خودم کشتم

 

نياز رو تو خودم کشتم

 

که هرگز تا نشه پشتم

 

زدم بر چهره ام سيلي

 

 که هرگز وا نشه مشتم

 

 من آن خنجر به پهلويم

 

 که دردم را نمي گويم

 

به زير ضربه هاي غم

 

 نيافتد خم به ابرويم

 

 مرا اينگونه گر خواهي

 

دلت را آشيانم کن

 

 من آن نشکستني هستم

 

 بيا و امتحانم کن .

+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 10:31  توسط نازی  | 

عشق چیست ؟

به كودكي گفتند :

عشق چيست؟

گفت :

بازي .

به نوجواني گفتند :

عشق چيست؟

گفت :

 رفيق بازي .

به جواني گفتند :

عشق چيست؟

گفت :

 پول و ثروت.

به پيرمردي گفتند :

 عشق چيست؟

 گفت :

عمر.

 به عاشقي گفتند :

عشق چيست؟

چيزي نگفت آهي كشيد و سخت گريست.

 به گل گفتم:

عشق چيست؟

گفت :

از من خوشبو تره .

به پروانه گفتم:

عشق چيست؟

 گفت :

از من زيبا تره .

به خورشيد گفتم عشق چيست؟

 گفت:

از من سوزنده تره .

به عشق گفتم تو آخر چه هستي ؟؟..

گفت نگاهي بيش نيست


+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 10:22  توسط نازی  | 

اگر دنیای ما...

اگر دنياي ما دنياي سنگ است

 

 بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است

 

 اگر دنياي ما دنياي درد است

 

بدان عاشق شدن از بحررنج است

 

 اگر عاشق شدن پس يک گناه است

 

 دل عاشق شکستن صد گناه است

target="_blank">

border="0" height="107" width"150" title="3Jokes-Love-7.jpg-87353" alt="3Jokes-Love-7.jpg-87353">

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 9:39  توسط نازی  | 

امروزم گذشته بود

فردا و ديروز با هم دست به يکي کردند

 

 ديروز با خاطراتش مرا فريب داد

 

 و فردا با وعده هايش مرا خواب کرد

 

 وقتي چشم گشودم امروزم گذشته بود 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 11:30  توسط نازی  | 

باران

 

 

سكوتم را به باران هديه كردم

 

 تمام زندگي را گريه كردم

 

 نبودي در فراق شانه‌هايت

 

به هر خاكي رسيدم تكيه كردم

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 10:55  توسط نازی  | 

شمع ای شمع

 

 چه می خندی به شب تیره خاموشم

 

 به خدا مردم از این حسرت که چرا

 

 نیست در آغوشم

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 10:34  توسط نازی  | 

اي دوست دلت هميشه زندان من است

 

 آتشكده عشق تو از آن من است

 

آن روز كه لحظه وداع من و توست

 

آن شوم ترين لحظه پايان من است



+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 10:2  توسط نازی  | 

چرا غمگيني؟

 

عاشق شدم!!!!

 

 آيا عشق شيرين است؟

 

بله....

 

شيرين تر از زندگي!!!!

 

چرا تنهايي؟

 

ويژگي عاشق هاست!!!!

 

لذت تنهايي چيست؟

 

فکر به او و خاطرات و!!!!

 

 چرا مي روي؟

 

براي اينکه او رفت!!!!

 

دلت کجاست؟

 

پيش او!!!!

 

قلبت کجاست؟

 

او برده!!!!

 

پس حتما بي رحم بوده؟

 

نه...اصلا!!!!

 

چرا؟

 

چون باز هم او را مي پرستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 18:0  توسط نازی  | 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد...

   وسعت تنهائيم را حس نکرد...

 در ميان خنده هاي تلخ من..

گريه پنهانيم را حس نکرد...

در هجوم لحظه هاي بي کسي...

          درد بي کس ماندنم را حس نکرد...

 آن که با آغاز من مانوس بود...

لحظه پايانيم را حس نکرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 17:47  توسط نازی  | 

یادمان باشد

کاري نکنيم که روزي حتي خودمان هم باور نکنيم  

      که

 داريم دروغ مي گوييم آن هم به خودمان و کاري 

    نکنيم

 که روزي به خدا هم دروغ بگوييم و اي کاش روزي 

  مردم

 با صداقتي همچون صداقت چشمهاشان با هم 

     سخن

 بگويند پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت 

 

      اي واي من که قصه دل نا تمام ماند .

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 17:26  توسط نازی  | 

کاش آن تب که تو را سوخت مرا سوخته بود

عشق اگه روز ازل در دل دیوانه نبود

 تا ابد زیر فلک ناله مستانه نبود

نرگس ساقی اگه مستی صد جام نداشت

سر هر کوی و گذر این همه میخانه نبود

من و جام می و دل، نقش تو در باده ناب

خلوتی بود که در آن ره بیگانه نبود

کاش آن تب که تو را سوخت مرا سوخته بود

به فدای تو مگه این دل دیوانه نبود

به فدای تو مگه این دل دیوانه نبود

تو چرا شمع شدی سوختی ای هستی من

آن زمانی که تو را سایه پروانه نبود

من جدا از تو نبودم به خدا  در همه عمر

قبله گاه دل من جز تو در این خانه نبود

کاش آن تب که تو را سوخت مرا سوخته بود

به فدای تو مگه این دل دیوانه نبود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 11:40  توسط نازی  |